تبليغاتX
شهچراغ اندیشه و قلم
 
شهچراغ اندیشه و قلم
 
 
سیری زندگی سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی شهید سید حسن شاهچراغی
 

مطلب ذيل توسط استاد حسين معلم دامغاني نگاشته شد كه  در اسفند 1387 در نشريه نگاه جوان به چاپ رسيد.

اصلش از «نورآباد خدا» بود ناکجای بی ظلمت، وادی بودای سفر کرده، از آدم، شیث و نوح و ابراهیم و اسماعیل و... گذر کرده تا بخانه علی و فاطمه (ع) درآمده و قدم از سرزمین حجاز فرانهاده، بیابان در بیابان قطع مراحل کرده، دجله و فرات پشت سر گذارده، از «شاه چراغ» رخصت رفتار یافته، صحرا به صحرا سرزمین آفتاب را درنوردیده تا بمولد و نشاء خویش و «حسن آباد» رسیده و بر کناره ملک خورشید چون چشمه ساری پاک جاری شده، و در جریان خویش طلب وطن مالوف کرده تا بملکوت خدای راه یافته و شاهد بزم شهود گردیده و از هرچه غیر او وارهیده.

و لابد آنکه از «نورآباد» خداست مولد و منشاش نیز باید «حسن آباد» باید، چه آمده از ملک حسن را رویش گاهی جز «حسن آباد» نیست و نامش نشان راهش و سید حسن شاهچراغی نیک تأمل کن. دیرزمانی با هم بودیم...

گمانم نمیرفت، باین زودی فصل فراق آغاز شود و نمی پنداشتم در این نزدیکی ها بار سفر بندد. می گفت: «وقتی ته دلم را می نگرم هیچ آرزویی در آن نمی بینم، مگر آتشدانی»! نمی دانستم. به ناگهان چه شوقی همه وجودش را پر ساخته بود. پیشتر از این دیده بودمش، بشوق در کناره آتشدان نشسته، محو رقص شعله ها گشته! حضور و حضرت دیگران را فراموش ساخته نمیدانستم: «رقصی چنین میانه میدانش آرزوست». تا دیرگاه نشستیم از هر در سخن راندیم. معلوم بود حرفی در میانه است و این همه بهانه، اما ناگفتنی که: ورای حد تقدیر است شرح آرزومندی. از آن پس دیگر ندیدمش تا بدان شب، که تفسیر آتش و آتشدان و کلام پوشیده و پنهان را از خبر آن دوست دریافتم «عین آتش شده بود» یعنی همه نور! سختم بود و صعب و هنوزم دشوار، دل نگران و چشم گریان، نه از آن روی که مقام قرب یافته بود و از آن ظلمت تن بنور امنیت حق رسته بل بجهت فرقت و هجران.

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی

کنون مرثیه نمی سرایم و کرامت نمی سازم که نه مرده می پندارمش و نه بت می سازمش لکن بر سبیل عبرت و هم به تسلیت دل به خاطر خود و دیگران سخنی چند می گویم که: یاد یاران یار را میمون بود. سالها پیش وقتی طلبه نو خاسته بود در قم، رشته الفت میانمان برقرار شد و عهد مودت استوار پس شبانی دراز خالی اغیار فراهم آمدیم و نرد محبت باختیم و قصه دوستی و موانست پرداختیم، بی جنگی و ستیزی، که حالیمان نبود وارثی و تمنای غیری و اصلاً حسن او در این بود: سودای مالی نداشت، خیال جاهی در سر نمی پروراند. همان بود که می نمود، بی تعارفی و تکلفی. در سفر و حضر ایام خوشی و روزگار ناخوشی، در زی طلبگی، و بر مسند دولت مردی بیگانه از رنگها و نیرنگها، بدور از عصبیت ها و جهالت ها. حضورش از خود بیگانه ات نمی نمود و وجودش رنج خاطرت نمی فزود، درآمدن، نیاز به اعلام قبلی نداشت، بی کبکبه و دبدبه بود، ساده و بی پیرایه، مصاحبت و مجالستش خالی از تصنع و تکلف و غنیمت به هروقت، شب یا روز نه خود را در معذور گرفتار میساخت نه تو را به عذابی الم انگیز دچار، که ناجنس نبود و «روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم.»

بدون آنکه کسوت منقش ریا در بر کند و بر مفرش منقوش زرق نشیند یا بر مسند مغشوش زهد تکیه زند، هیچگاه خالی از خدای نبود، همواره دل با او داشت و رو به سوی او و تو را نیز هر که بودی بی ادائی نفرت انگیز براه می خواند و با خود همراه می خواست. هرگز صداع نمی داد و خود نیز اهل این واقعه نبود، آرام و متین، آنچه پسندیده بود می کرد و آنچه می پسندید بجای میاورد و این همه بر قاعده «حسن» و معیار صدق و حق همین بود که «حسن» بود و از «حسن آباد» خدای تبارک و تعالی. سخن کوتاه «چنان زیست که باید، و چنان سفر پیش گرفت که شاید، خدایش بمنّ کرم مقام و مرتبت محسنان کرامت کناد ان شاء ا...»

عزیزا! تو دانی و من و همگان دانند که صدق کلام حق تعالی شأنه بر کسی پوشیده نیست. «اینما تکونوا یدرکم الموت ولو کنتم فی بروج مشیده» رفتن محتوم است و چگونه رفتن مساله. مرگ آیندنی است و اجل آمدنی و این معامله در بازار جهان شدنی. «بای صورة شاء» نهال تازه رسته را روی در کوچیدن است و گیاه سینه از خاک برگرفته را سرخوشیدن یعنی «زاینده» بناچار میرنده است و آینده بلابد «رونده». و دانی درمانها، بسیاری، درد است، گریختن ها، «مرگ».

شنیده ای حکایت آن گریز پای را که از مرگ تا به مهلکه گریخت! و قصه آن زرگر سمرقندی را در کلام مولوی (ره):

در خیالش ملک و عز و سروری

گفت عزرائیل رو، آری، بری

ای شده اندر سفر با صدرضا

خود بپای خویش تا سوء القضا

به بدان خاطر که شبت کوتاه شود و خوابت سنگین، یا بنادانسته خرسند گردی از مرگ همسایه در طمع آنکه «رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت» موانع معدوم گشت و شرایط موجود تابتازی بهر میدان که نه شایسته است و بهر شارع که نه بایسته، زیرا:

گرچه دیوار افکند سایه دراز

بازگردد سوی او آن سایه باز

بر من است امروز و فردا، بر وی است

خون چون من کس چنین ضایع کی است

این جهان کوه است و فعل ما ندا

خود ندا را سوی ما آید صدا

زودا، که ایام من و تو نیز سپری گردد و نوبتمان بآخر رسد، پس وقت خوشمان ناخوش شود، و قصه آمد و شدمان بر سر کوی و برزن نقل محفل هر مرد و زن یعنی «خرمان بمیرد و بارمان برهگذار بماند» آنگاه دوستان بطمع گرد آمده را اثر نباشد و ناصحان بفریب سوگند خورده را خبر نیاید. خدا را، بازآ، پیش از آنکه فرصت غایت شود غم کار خود خوریم که عالم را نمی بینم بقائی و قبل از آنکه هنگام بگذرد خود اندیشه زاد و راحله کنیم که یاران موافق همه از دست شدند و فردا نه ندامت را سودی است و نه پشیمانی را فایده ای. بادا که برحمتش عزّ شأنه اگر آلوده خبثیم، پاک شویم و اگر آمیخته کدورت، مصفّا. «ان ا... یحب المحسنین» و «یحب المتطهرین»

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

«سید حسن» که خدایش برحمت واسعه خویش مسرور کناد، رفت، چنانکه مردان روند «بپای رضا تا حسن القضا» که نه گرفتار «بند مقام» بود و نه بسته «زندان مال» و نه اسیر در سیاهچال «فخر و اختیال». «ان ا... لایحب کل مختال فخور». و این نه به گزافه و نارواست، که اگر چنین بود، وقتی از حضرت عزیز، رخصت دیدار طلبید و از حضرت عزت طلب بار کرد، حقش جلّت عظمته بسان قرآن مجید نمی فرمود: ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون (آیات 29-30-31 سوره شریفه نحل) بل مایه می گشت و اصل آیت: ... اثاقلتم الی الارض ... (آیه 37 سوره مبارکه توبه) را، که واماندگان در تیه ضلالت همان افزون طلبان آزمندند، خواهندگان سیر و عدس، عنوان کنندگان «یا موسی لن نصبر علی طعام واحد» یعنی از وحدت بتفرقه گریزندگان و از توحید بشرک در آویختگان، بتفاوت نام و مقام. و رسندگان بمقام وصل، و واصلان بمرتبت قرب، صابران و راضیان و بحق از غیر او خشنود شوندگان و امر خویش بصدق بحضرت حق واگذارندگان و از قید نام و نان در گذرندگان. برادرا! نیک بنگر، من و تو از کدام قبیله ایم، مخاطبان «قلنا اهبطوا مصر ا...»

یا نواختگان: «ارجعی الی ربک...» سراغ مجلس آنان را داری و نشان محفل اینان را می شناسی، توبیخ آنان: «... ما غرک بربک الکریم» و توقیح اینان «... فتبارک ا... احسن الخالقین.» پس بعبرت نه به مفاخرت ذکری آرم از آن سفر کرده و «سید حسن» خلقی صالح از تبار شهیدان و فرزندی صادق از طایفه عزیزان که بقول شیخ علیه الرحمه «در کجاوه انیس بود و در حجره جلیس» شاید که مرا و تو را بیداری افزاید و از چنگ دیو و دد خودخواهی برهاند، یادش بخیر باد. اگر چه دلش از غم ایام خون بود، چهره خندان بود و گرچه تنش از ضرب تازیانه دونان ناسور، دستش بگرمی محبت نوازنده. در مجلس دوستان خاضع بود و در جمع غریبان خاشع نه نرد نخوت و ناموس بازنده و از باد غرور آکنده، حرمت پیران و احترام جوانان نگاهدارنده و خواهنده را از در خویش به قهر و غلبه نه رماننده. و نه در عرصه جهالت نابشایست تازنده. در غیبت و در حضور یکروی بود در ظاهر و باطن یک توی و با تو و غیر تو یک گوی، راحت خود و رنج دیگران را نه طالب بود و بر هوای نفس غالب. در طلب مقام و منزلت نه بر خر شیطان سوار بود و نه دریافت هر چه هوا طلبد نابکار. از آموختن نیاساینده بود از آموزش دریغ نورزنده. از اهل ریا و مفاخرت بحسب یا به نسب دور و از هرچه نه بر میزان و معیار حق عور، از دوستان ببهانه قطع پیوند ناکننده بود و یوسف مصری به زر ناسره نافروشنده، حد خویش و حقوق دیگران را شناسنده بود و بر توسن تیزپای خشم لگام صبر و حلم افکننده. آنچه نمیدانست نمیگفت و آنچه می دانست به آب کذب نمی شست. از پناه خلق بحصن حصین خدای تعالی گریزنده بود و در پناه حضرتش بسکینه دل آرمنده. با خصم خدای جل جلاله به ستیز بود و با دوستان او بوفا و پرهیز. حقوق الهی به کم بسیار در خاطرش عظیم بود و ایزد منان همواره در دلش رحیم. باتکّاء پرورنده از نگاهدارنده بی نیاز بود و در طلب رضای حضرتش با سوز درون همساز. در عین فقر توانگر بود با کمال توانگری فقیر و چه بسیار دردسر دهم که «حسن» بود لابل «سید حسن». و برادرا، دانی که این همه از خصلت کریمان است نه از خوی بد لئیمان، که مقربان او جلّ و علا به نیاز حضرتش از غیر بی نیازند و به بندگی خداوندیش از بند عبودیت خلق رسته، پس چه عجب اگر مقبول افتند و رخصت دیدار یابند که بهشت مشتاق اینان است نه اینان مشتاق بهشت. «طوبی لهم و حسن مآب» شهیدان شاهد را و شاهدان شهید را بر شاخ طوبی آرامیده، از کوثر حق سیراب گشته و در تسنیم، تن شسته و در هوای کوی او فارغ از خویش و بیگانه گشته که نه بیگانگی دانسته و نه غیریتی یافته همه آشنا در آشنا گشته.

ای بار خدای برحمت و کرم خویش برادران ما را و بتصدق آنان ما را، از خوف و خطر مهالک برهان و برحمت و رافت بقرب حضرتت بازرسان، که:

دام سخت است مگر یار شود لطف خدای
ورنه آدم نبرد صرفه زشیطان رجیم  
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:57  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

(مقاله ذيل به قلم زيبا و شيواي دانشمند فرزانه جناب آقاي دكتر حسن سبحاني نگاشته شده كه در اول اسفند 1387 در نشريه نگاه جوان خبرنامه كانون جوانان تاريخانه منتشر شده است)

انقلاب اسلامی ایران در کنار توفیقات و تحولاتی که به ارمغان آورده، هجرت ها و حسرت هایی نیز بر جای گذاشته، بنحوی که حدوث این دومی ها شرط لازم آن اولی ها بوده است. چه بسیار از انسان های مومن و معامله کرده با خدای خویش، که تمام داشته خود و از جمله جان شیرین را در گرو توفیق و نهادی شدن و احیاء ارزش ها و احکام اسلامی، بی هیچ چشم داشتی و بی هیچ منتی و بی هیچ مطالبه ای، در اوج مظلومیت و سکوت گذاشتند و گذشتند تا اکنون نهال نوپای نهضت "خمینی" سی سالگی خود را تجربه کند در حالیکه پاسداران و پشتیبانان و شیفتگانی از یادگاران آن مهاجران فی سبیل ا... هم در عنفوان جوانی و شادابی، یادآور به بار نشستن تلاش ها و مرارت هایی هستند که اینک تجلی عملی عزت و استقلال و خودباوری ایران اسلامی است. سید حسن و سید قاسم از جمله این سفر کردگان هستند که اینک بیست و سه سال است که با هجرت خویش حسرت بهره مندی جامعه اسلامی از حضور فیزیکی خود را بر قلوب سرشار از احترام ما به خویش بجای نهاده اند. هر چند در منطق ما شهیدان راهنمایان مسیر و از جمله نعمت داده شدگانی هستند که همه نمازگزاران در هر اقامه نماز، بارها هدایت شدن به راه آنان را از خدای خویش مسئلت می نمایند. و در واقع با نبودن فیزیکی خویش نیز جامعه اسلامی را از شتاب در طی مسیرهای در پیش روی محروم نساخته اند. اما دلتنگی های ما خاکیان علیرغم حضور نورانی آن افلاکیان پدیده ای نیست که لحظه ای از خاطره هامان به عزیمت بیندیشد. و داغی را که بواسطه عدم حضور "امروز" ی آنان بر پیشانی "سیاست" و "هدایت" جامعه گذاشته است به فراموشی بسپاریم. امسال هم فقط هفته ای پس از آنکه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را جشن می گیریم بزرگداشت یاد و خاطره بیست و سومین سالگرد شهادت سید حسن و سید قاسم را گرامی می داریم و خوشحالیم که این گرامیداشت در ذهن و عین مردان و زنان عمدتاً نوجوان و جوانی برگزار می شود که به تحقیق فرزندان و پرورش یافتگان انقلابی هستند که "شاهچراغی" و "موسوی" از سربازان عالم و عامل به آن بودند و می توانیم با اطمینان به آنان بگوییم که ای شاهدان قریب پیروزی حق بر باطل همچنان راه های ناشناخته بسوی اهداف مقدس شما را می پیماید و به پیش می رود و ما به شادی شما از این نصرت و پیشروی خوشحالیم و البته باید با حسرت به شما بگوییم که ای دلواپسان غریب، ما امروز به میزان هر چه بیشتری به استمرار حضور آرمان های ملی شما در عرصه سیاست و به تعمیق معارف دینی ناظر بر حقوق متقابل فرد و جمع در عرصه "هدایت" اذهان نیازمندیم. و کرانه های این نیاز بسیار فراتر از هر اندازه ای است که به تصور ما خاکیان می آید. سید حسن شهید، امروز فضای ایران اسلامی آنقدر به تبیین تاریخ اسلام و نحوه استحاله ارزش های دینی در آن دوران از ناحیه شما نیازمند است تا آن را ره توشه چگونگی حرکت امروزین خود کند که من بعضاً با حسرتی عمیق یاد آن عصرها و آن شب هایی را که تحلیل های ارزشمند تو از درون مساجد دامغان "خلق" ی را به حرکت می آورد در اندیشه نگران امروزین خود به انتظار می نشینم و در سکوت انتظار طاقت فرسایم، بمثابه شمعی قطره قطره آب می شوم و فرو می ریزم و با خود می گویم که ای کاش تو بودی و باز از گوشه و کنار شهرها و روستاهای آشنا از ارزش هایی که نباید استحاله شوند سخن می گفتی. تو، ای سید قاسم شهید و عزیز، ای کاش امروز می بودی و برای بهبود در توزیع درآمد و رسیدگی به آب و خاک دهقانان و اعتلای شئونات اسلامی و مبارزه عملی با معاندان با تلاش های خالصانه شبانه روزی ات بر فرصت طلبان سیاسی و عافیت طلبان اقتصادی یورش می بردی در حالیکه فرش زیر پایت از کمترین بهای ممکن برخوردار بود و سوز درونت برای گسترش دامنه خدمت رسانی از مرزهای قوم و قبیله گذشته و همه جا را سرزمین خویش و همه را مردم خود برای خدمتگزاری می دانست. یاد نگاه نافذ و تحرک خستگی ناپذیر تو، آنقدر برای انگیزه بخشی های امروز ما مفید و موثر است که حسرت این داغ موثر غایب را نیز، بر دل زخمدار خویش احساس می کنم. شهیدین پرافتخار از خدایتان بخواهید تا مرزهای فکری امروز ما را توسعه دهد و مردمان ما را ذهنیتی به وسعت مسائل جهان و ایران اسلامی و نه به کوچکی پستوهای متعصبانه قومی و قبیله ای عطا فرماید.

ما به امدادهای شما و به کمک هایی از این قبیل بشدت محتاجیم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:27  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

رحلت عالم بزرگوار و مرجع بزرگ جهان تشيع، معلم

اخلاق و بهجت عارفان

حضرت آيت الله العظمي شيخ محمد تقي بهجت (ره)

بر حضرت ولي عصر (عج) ، مقام معظم رهبري و تمام

شيعيان جهان تسليت و تعزيت باد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

 ميلاد با سعادت عقيله بني هاشم ، زينب كبري بر شيعيان جهان مباركباد

مقاله ذيل تحت عنوان پشت احساس سبز دمشق به قلم اخوي زاده مكرم سيد مهدي شاهچراغي در اولين شماره نشريه « مرآت » گاهنامه داخلي مجمع طلاب و فضلاي حسن آبادي مقيم قم به چاپ رسيد كه به مناسبت شب ميلاد حضر زينب (س) در اين وبلاگ تقديم مي گردد.


همراه با ستاره اي در دست خورشید

به در خانه رسید، خانه دخترش. در زد و وارد شد. پیامبر را می گویم! عادت او بود که با احترام به خانه دخترش وارد شود. نخستین سخن او این بود: « السلام علیکم یا اهل بیت النبوه». این عبارت را پیامبر آنقدر زیاد می گفت که همه مردم می دانستند.

چشمان خانه علی و فاطمه بار دیگر از وجود فرزندی روشن شده بود. نوزاد را طلب کرد. آوردند، ستاره ای از آسمان مهربانی ها در دستان بی نهایت خورشید جای گرفت. با قنداقه ای به طراوت شکوفه های بهاری و با عطری دل انگیز.  نوزاد را بوسید. اشک در چشمانش حلقه زد. می گویند پدربزرگ ها و مادربزرگ ها در تولد نخستین نوه گریه می کنند، آن هم از شادی؛ اما این نخستین نوه نبود. پیش تر، خدا حسن و حسین، سید جوانان اهل بهشت را به پیامبر هدیه کرده بود. بدین جهت اشک پیامبر سؤال برانگیز بود. چرا؟ و پیامبر پاسخ داد: « به سبب مصیبت های این دختر!» آنگاه فرمود: « هرکس بر زینب و مصیبت های او بگرید، ثواب گریستن بر مصائب حسن و حسین به او داده خواهد شد.»

نوبت به نام نهادن بر نوزاد رسید. فاطمه، ریحانه و پاره تن پیامبر بر علی پیشی نگرفت و این کار را بر عهده پدر دختر نهاد. و علی، همان که پیامبر او را باب مدینه علم می دانست این امر را به پیامبر واگذار کرد. شگفت این که پیامبر رحمت نیز در این کار بر خدا پیشی نگرفت و نام گذاری نوزاد را از خدای خود طلب کرد. لحظاتی بعد جبرئیل نازل شد و فرمان پروردگار را رسانید: « این دختر را زینب نام نهید» : زینت اب! چه خجسته نامی که با مسمای خویش سازگار بود! و تاریخ نیز این را ثابت کرده است . آنگاه پیامبر فرمود: حاضران به غایبان اطلاع دهند که احترام این دختر بر همگان واجب است.

پنج ساله بود که تابوت مادر را پیش روی می دید و چه صبور روزهای بی مادری را پشت سر می نهاد. روزهایی که تمام وظایف مادری را به دوش می کشید. در طول سال های خانه نشینی علی، مرهم دردهای پدر بود؛ همان گونه که مادرش سال ها برای پیامبر این گونه بود. پس از آن با پدر به کوفه آمد. کوفه و  کوچه هایش خیلی خوب خاطره گام های زینب را به خاطر می سپارند.

 

عابده آل علی، عقیله بنی هاشم

حالا او زنی با کرامت است که از او با القاب عارفه، موثقه، عابده آل علی و عقیله بنی هاشم یاد می کنند. زینب در این سال ها تفسیر قرآن می گفت و زنان بسیاری از کوثر کلام او، جرعه می نوشیدند. شاید دشوارترین روز درس برای او، روزی بود که تفسیر سوره مریم را آغاز کرد و به نخستین آیه آن رسید: «کهیعص»، اندوه سراپای دختر علی را گرفت. بغض گلویش را می فشرد. درس را تعطیل کرد و به نزد پدر رفت.

مفسری در کنار مفسری سترگ تر. استادی در برابر استادی بزرگ تر. از اندوه دل با او گفت و تفسیر آن آیه. لحظه به لحظه شوق شنیدن در چهره زینب نمایان تر می شد. پدر راز شگفتی را با او در میان گذاشت:

کاف: کربلا، هاء: هلاکت. زینب خود را برای شنیدن حروف دیگر آماده می کرد. سنگینی این کلمات، قلب زینب را می فشرد.

علی ادامه داد: یاء: یزید، عین: عطش و صاد: صبر! آیا این تفسیر، اندوه زینب را فرونشاند یا دو چندان ساخت؟ نمی دانیم. زینبی که آمده بود تلاطم دلش را با کلام پدر آرام کند چه می شنید؟ صبر، عطش. «صبر» را در دوران کودکی شناخته بود. اما این «عطش» بود که زینب را می سوزاند.

بی تردید این سخن پدر آهنگ وداع با برادرش حسین را در سرزمین جان او می نواخت و تصور فراق حسین ، هرچند با گذشت سالیان بسیار، دل زینب را برمی آشفت. حسین پناهگاه زینب بود، آن گونه که زخم پهلوی مادر، فرق گلگون پدر و جگر پاره پاره برادر را در پناه او تاب می آورد و به حضور او دل خوش می داشت.

 

پیامبر زن

و عاشورا فرا رسید: چه زود و چه سهمگین! زینب باید تحمل می کرد؛ شهادت 72 یار باوفای برادر، کوچ هجده نفر از خاندان پیامبر و هجرت امید روزهای اندوه سراسر و یادگار مادر و پدر و برادر! و تحمل کرد! آنان که همه و همه حتی حضرت سجاد، در اوج خستگی ها و درماندگی ها به « عمه زینب» پناه می آوردند، اکنون زینب بود و خستگی ها و درماندگی ها و بی پناهی ها. پس از آن باید به کوه گفت که استقامت را فراگیرد و به دریا فرمان داد که خروش را بیاموزد و به درختان اعلام کرد که صلابت را نظاره کنند!

عصر عاشورا آغاز رسالت او بود. آری او پیامبر بود، تنها پیامبر زن! اسیران را گردهم آورد. آتش از دامن کودکان زدود و همه را خود بر ناقه ها سوار کرد، ولی چگونگی سوار شدن خود عمه زینب ناموس پروردگار، بر ناقه ماند و یا شاید هیچ گاه بر ناقه ای سوار نشد. قافله را کوچاند؛ به سمت جهادی دوباره! او باید راه بسیاری را درمی نوردید و پیام سرخ حسین را به گوش های اقالیم قبله باز می رسانید تا کربلا در کربلا نماند و سر نی در نینوا خاموش نشود.

و چه پرشور حماسه آفرید؛ آن هم در شام و کوفه که رهبران آن، اشباه الرجال- مرد نمایان نامرد- به کشتن فرزند پیامبر دل خوش می داشتند و سلطنت پوشالین خود را هزارساله می پنداشتند. غافل از اینکه خطبه های شهرآشوب زینب، آواره های کاخشان را خرد خواهد کرد و در برابر همه تندبادهای فتنه و انتقام، ندای ملکوتی « ما رأیت الا جمیلا» سر خواهد داد.

چگونه این ندا را سرندهد و داد برنیاورد، آن زنی که برادر، در وداع روز عاشورا به او خطاب می کند: «یا اختاه لاتنسینی فی نافله الیل؛ خواهرم مرا در نماز شبت فراموش مکن» و برادرزاده اش امام سجاد نیز، او را عالمه غیر معلمه می داند. زنی که وقتی در کوفه خطبه می خواند پیرمردهای کوفه صدای علی را دوباره می شنوند. آری، صدای عدالت خواهی او ترجمان عدالت علی است.

و پوشیده نیست که نام او حتی در قیام منتقم آل محمد، حضرت مهدی (عج) تأثیر خواهد داشت. چنان که شیخ حسن سامرایی، از واعظان مشهور سامرا نقل می کند که عصر جمعه ای در سامرا به سرداب مقدس امام زمان مشرف شدم. غیر از من کسی در آنجا نبود. ناگاه از پشت سر صدایی شنیدم که می فرمود: « به شیعیان و دوستان من بگویید خدا را به حق عمه ام زینب قسم دهند که فرج مرا نزدیک گرداند.»

آن گونه است که نام زینب با صبر توأم می شود و «دمشق»، تنها واژه ای که با «عشق» هم قافیه می شود قبله گاه اهل دل می گردد. چه خوش سروده است عمان سامانی:

زن مگو مرد آفرین روزگار

زن مگو بنت الجلال، اخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین

زن مگو دست خدا در آستین

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:23  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

اين مصاحبه در شماره 72 نگاه جوان نشريه داخلي كانون جوانان تاريخانه دامغان در اول اسفند 1387 همزمان با سالگرد شهيد شاهچراغي منتشر شد

قبل از هر چیز، بیست و سومین سالگرد شهادت این دو "شهید آگاه"  و دو "آگاه شهید" را به مردم خوبمان و به خانواده های این دو شهید عزیز تسلیت عرض می کنم. شهید شاهچراغی و شهید موسوی دامغانی، دو نام و دو چهره ای که در تاریخ ما نامشان و یادشان باقیست و تاریخ شهر ما نام این دو شهید را فراموش نخواهد کرد. چند دهه از شهادت این دو شهید بزرگوار گذشته اما یادشان سال به سال زنده تر و زنده تر میشود. این دو شهید بزرگوار ویژگیهای والایی داشتند که بدلیل همین ویژگیهای والا، نامشان باقیست و یادشان ماندگارست. این را عنایت دارید که هر چیزی نیاز به علت دارد، ماندگاری نام هم تا عواملش وجود نداشته باشد شکل نمی گیرد.

البته این دو شهید عزیز چهره های شناخته شده ای هستند، عامۀ مردم این دو شهید را میشناسند، مخصوصا اصحاب قلم و اندیشه این دو شهید را خیلی خوب میشناسند، من هم بعنوان یک شهروند، بعنوان دوستی که از قدیم با این دو عزیز، هم آشنایی داشتم و هم ارادت داشتم. من مسائلی را پیرامون این دو شهید عزیز میخواهم عرض کنم. اول از شهید شاهچراغی و بعد هم از شهید موسوی و  این تقدیم و تاخیر هم بدلیل اسم شریفشان هست، و الا هر دو عزیزند. اما بدلیل حق تقدم اسمی شهید شاهچراغی، اول راجع به این شهید بزرگوار صحبتی خواهم داشت. شهید عزیزمان شهید شاهچراغی در دید من این ویژگیها را داشت:

اول اینکه او مرد اندیشه بود، یعنی در مقولات مختلف حرف داشت، نظر داشت و دیدگاه داشت، در مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و دیدگاهشان را هم در ضمن سخنرانی و هم در ضمن نطق های پیش از دستورشان بیان میکرد. ویژگی دوم این شهید بزرگوار که این را من خیلی مهم میدانم که در فرهنگ اسلامی هم به این ویژگی خیلی بها داده شده و من بر این باورم که باید روی این ویژگی شهید بیشتر کار بشود و دوستانش بیشتر توضیح بدهند. امروز نسل جوان ما در پی الگوهاست، سعه صدر این شهید عزیز، همان چیزی است که موسی بن عمران (ع) پس از اینکه آن مسئولیت به او داده شد، عرض میکند"رب اشرح لی صدری" خدایا سینه من را باز کن و همان حالتی که قرآن کریم  خطاب به پیامبر اکرم (ص) بعنوان نعمتی بزرگ میفرماید "الم نشرح لک صدرک" آیا ما به تو سینه گشاده و سعه صدر ندادیم؟ و این یکی از ویژگیهای اوست. بزرگترین خطر هم در مسائل اجرایی و هم در مسائل مدیریتی مملکت تنگ نظریست و بزرگترین نعمت برای آنها شرح صدر است، اینکه حرف غیر خود را راحت بشنود  و تحمل کند و این ویژگی در شهید روشن بود یعنی من با سوابقی که از این شهید بزرگوار داشتم و با رفاقتی که تا پایان عمر ایشان ادامه داشت و هیچوقت این رفاقت من با ایشان قطع نشد. شاید بعضی فکر میکردند غیر از این است، همیشه من با او بودم و او با من. سعه صدر ایشان یک الگو هست و باید فرزندان انقلاب در این منطقه، مدیران اجرایی و مسئول، سعه صدر داشته باشند چرا که راه پیشرفت جامعه هست و تنگ نظری نه امتیازی نزد خدا دارد و نه راهی برای پیشبرد کار جامعه.

ویژگی دیگر اینکه شهید خیلی مهربان بود و واقعاً مهرورز بود. با دوستانش خیلی رفیق بود و به آنها خالصانه ابراز محبت میکرد. در رابطه با همین موضوع و بعنوان مکمل این ویژگی که میتوان آنرا بعنوان ویژگی دیگر حساب کرد اینکه ایشان مهر قلبی اش را اظهار میکرد. در محضر مبارک امام صادق (ع) فردی خدمت ایشان عرض کرد که من فلانی را خیلی دوست دارم و امام فرمود برو و به خود او بگو چرا که اظهار محبت تو به او این دوستی را محکم تر میکند. بعضی از افراد جامعه ما در قسمت اول و دوم اصالت را به مهرورزی نمیدهند و بعضی هم که هستند در اظهار آن عاجزند که هر دو آنها غلط است. ویژگی دیگر ایشان که بسیار روشن است و نیاز به هیچ تأملی ندارد یکی از نمونه های بارز این سخن پیامبر(ص) بود که "المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه"مومن  شادیش در چهره اش و غمش در دلش هست. شهید هم اینطور بود، شاید کمتر میشد او را بدون چهره ای گشاده و لبانی متبسم دید. خب حالا عشقش به امام (ره) و از این قبیل مباحث که روشن است و اینکه محو در انقلاب بود و عمرش را خرج انقلاب کرد و به همان هدف اعلای خودش که اهدای جان عزیزش بود رسید. او مرد قلم بود هر چند عمرش کفاف نکرد وارد میدان نویسندگی بشود امّا مرد ادب و قلم بود و در جلسات دوستانه ادیبانه از آثار ادبی لذت میبرد و اوج میگرفت."عاش سعیدا و مات سعیدا" زندگیش با سعادت، آبرومندی، عزت و کرامت و مرگش هم در عالیترین مظهر عظمت یعنی شهادت بود، خداوند بر علو درجات ایشان بیافزاید و جامعه ما که قدردان این عزیزان بوده و هست هرچه بیشتر بر قدردانی اینها افزون کند. بمحمد و آله الطیبین الطاهرین.
 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 
 
  بالا